یاد ان روزها

دوستان سلام

همیشه فکر میکنم کاش یکبار دیگر به دوران کودکی ام برمیگشتم

کاش یکبار دیگر آنهمه سادگی و صداقت را تجربه میکردم .دلم برای همبازیهایم تنگ شده است . برای عروسک  چوبی که خودم با دستهای خودم برایش کالا میدوختم و احساس میکردم که بسیار به من نزدیک است .... 

از نگاه کردن به چشمان کودکانه و نگاه طفلانه دخترکم  احساس خوبی به من دست میدهد . احساس  دیروز خود را در دستان کوچکش می یابم ...

همیشه دلتنگ دوران کودکی بوده ام !

این شعر را یازده سال پیش وقتی حس کردم که میخواهم احساس خود را روی کاغذ جاری کنم سرودم . یکی از دوستان نزدیکم هم در ویرایش و چاپ این شعر کمکم کرد.

کاش کودکی ما  یک ارزش پایدار شود در درون احساسات ما و همیشه همراهمان باشد !

 

 

یاد ان روزها بخیر

که اوج ارزوی مان

عروسکی بود زیبا

با چشمان اسمانی

و گیسوانی که گاهی

خورشیدرا

به بازی دعوت میکرد

و من صبح ها

احساس میکردم

خنده های همصنفی ام

بوی باران میدهد

و حالا

وقتی که

گنجشک های کوچک را

نگاه میکنم

خودم را در قفسی میبینم

اما

چقدربا ان رزو ها

تفاوت دارم

 

 

باز دیوار است و من

 

این روزها

  رنگ نگاهت  پریده است

دلت  آسمانی نیست

و من حس کرده ام

رنگ و بوی رفتنت را

باز

گونه هایم بارانی است    

بدون لبخندت سخت است

خبری از افتاب نیست

نگاهت میکشاندم هر دم  اما

افسوس

تا رسیدن به  شعله  چشمانت 

باز دیوار است و من

.....

سالهاست مسافرم

و غربت را به دوش میبرم

توقف میکنم

در ایستگاه سرخ صدایت 

سراپا جذب میشوم

نفس تازه میکنم وباز

میروم و میروم

اما امروزکه نزدیکم

به کلبه دستانت

باز دیوار است و من

....

به ثانیه ها خیره  میشوم

ساعت کهنه امید تیک تیک میکند

گنجشکک خانه ناارام است و

قفس هم سرد

همه جا خاموش است

 شعله های اتش میسوزند

خاطره ها خاکستر میشوند

باز  تو هستی و فقط یادت

روبرویت  من

چشمهایی که از خواب میگریزند

و نگاهی که میدود سویت

اما 

باز دیوار است و من