جوان افغان و روز جوانان

دوازدهم اگست در هفته ای که گذشت روز بین امللی جوانان بود . این روز در افغانستان هم تو سط بعضی نهادهای دولتی و غیر دولتی تجلیل شد

 

من هم در یک بحث رادیویی با رادیو اشنا  در این باره شرکت کردم . در این برنامه آقای تیمور شاه اسحاق زی معین جوانان وزارت اطلاعات و فرهنگ نیز حضور داشتند.

بحث بر روی موضوع جوانان در افغانستان ، مشکلات ، ناامیدیها و امیدواریهای این نسل بحث  مهم و قابل توجهی است که مرا واداشت تا در این باره در وبلاگ نگارستان نیز نوشته ای داشته باشم.

جوانی شاید بهترین دوره زندگی هر انسان باشد . جوانی یعنی طراوت ، شادابی ، انرژی ، استعداد ، احساسات ، تلاش  ، تکاپو و بسیار مفاهیم دیگر که میتوان برای جوانی نام برد .

جوان و جوانان به گفته بزرگان مذهبی و سیاسی تاریخ سرمایه های عظیم هر مملکت هستند . توجه به جوانان و مشکلات انان ، فراهم نمودن زمینه های پیشرفت سیاسی – اجتماعی – اقتصادی و فرهنگی برای انان همیشه در راس برنامه های حکومت های پیشرفته و مقتدر بوده است .

اما جای تاسف است که جوان افغان که درسرزمین جنگ زده افغانستان زندگی میکند همچنان و همچنان با مشکلات زیادی روبرو است

هر چند نبود امنیت  عامل اصلی عدم پیشرفت در عرصه های مختلف به شمار میرود اما در مناطق امن نیز نشانه هایی از پیشرفت چشمگیر به چشم نمیخورد.

عدم دسترسی به تحصیلات عالی ، عدم دسترسی به کار ، مشکلات اجتماعی ، نبود فضای مناسب برای فعالیتهای فرهنگی – هنری و ورزشی ، نبود زمینه مناسب برای فعالیتهای سیاسی و سهمگیری در امور مهم کشور  همه و همه مشکلات عمده ای است که امروز جوانان افغان با ان دست و پنجه نرم میکنند.

اگر به نیمه پر لیوان هم بنگریم میتوانیم به حضور جوانان در ادارات دولتی و غیر دولتی ، آموزش انان در دانشگاه های خصوصی و دولتی ، تشکیل نهادهای فعال در امور جوانان ، فعالیتهای تجارتی و اقتصادی و تشکیل انجمنهای فرهنگی و هنری نیز امیدوار باشیم اما واضح است که برای تعداد بی شمار جوانان کشور این فعالیتهای و خدمات ناچیز است و نباید به ان بسنده کرد .

از سوی دیگرفکر میکنم بخش مهم مسئولیت به دوش خود جوانان افغان نیز هست ، همین جوانان هستند که با اتحاد ، تلاش و تکاپو میتوانند هم از جامعه جهانی  دولت بخواهند تا در قسمت فعالیتهای عملی و تدابیر حمایتی و قانونی مشخص برای جوانان توجه بیشتر نمایند و هم میتوانند با ارائه طرحها و پیشنهادها ی عملی مسئولین را دراجرای یک برنامه سرتاسری و موثر حمایت کنند.

من با نهادهایی اشنا هستم که بدون حمایت و سرمایه گذاری دیگران بصورت رضاکار و خودکفا به فعالیتهای اجتماعی – فرهنگی – هنری و حتی سیاسی میپردازند ، با عزم راسخ کار میکنند و برای اینده جوانان سرزمین خود برنامه ریزی کرده و تلاش میکنند.

خوشحالم  که نهاد تساوی نیز به عنوان یکی از این نهادها در قسمت اموزش  و جذب دختران جوان ، تحصیلکرده و علاقه مند به فعالیتهای فرهنگی – اجتماعی و هنری توانسته است گام موثری را بردارد.

 

دیدن دختران جوانی که با وجود همه مشکلاتی که در جامعه و محیط ما وجود دارد برای یادگیری یک فن ، برای اموزش و برای حضور در جامعه به حیث انسان و عضو جامعه تلاش میکنند و بایک دنیا امید هر روز بیشتر از روز گذشته به کار خود مصمم هستند و عزم راسخ دارند مرا نیز به اینده روشن انان امیداوار میکند . من نیز در ارزوی روزی هستم که دخترم به عنوان یک   انسان در جامعه سالم و آرام زندگی کند و حلقه های زنجیر تعصب ، بی امنی ، فقر و بی فرهنگی او را مقید نسازد و بتواند در یک فضای امن نفس بکشد .

تا شقایق هست زندگی باید کرد!

به این شعر سهراب سپهری  علاقه زیادی دارم ، به نظرم آمد که متن کامل آن را در وبلاگم بگذارم تا خواننده های عزیز وبلاگ  نیز انرابخوانند:

دشت هایی چه فراخ

كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه

چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد

در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند

 ***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
 تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***