شکایت من این است :
شکایت من این است :
در تمام ذهن این مردمان
برای قصه گفتن از سرزمین سفید
از پری دریایی
از دیو سیاه دورنگی
از قهرمانی های یک اندیشه و یک پیوند
برای طفل کوچک احساس
حکایتی نیست
شکایت من این است :
در تصویر رابطه ها
همه چیز رنگ است و ریا
بین هر موجود
خطی از غرور کشیده شده
و دوستی یک کبوتر مرده است
در قفس تنهایی
همه اسوده و لذت مینوشند
و د رهر گوشه از سرزمین من
کودکی معصوم
که هر روز در خاک و غبار
حمام میکند
گرسنگی همیشه در دستانش است و
در بین کثافات شهر
ارزوهایش را جستجو میکند
و برای این گردش هر روزش
هیچ نهایتی نیست
شکایت من این است :
همه بر زورق خودخواهی نشسته اند
و غرق شدن را نمیبینند
و یا میبینند که غرق میشود یک دوران
ولی به دادش نمیرسند
چرا که در قلبهاشان
هیچ رفاقتی نیست
شکایت من این است :
هنوز برای تنهایی من
برای غربت یک زن
برای نیازم به نگاه عادلانه
جایی نیست
صدا هست اما
برای تزریق به گوش ها یی که از طبل دموکراسی کر شده اند
هیچ عبارتی نیست
شکایت من این است :
بهجان لاله های سرخ با لگد میزنند و
این گناه نیست
و تن خشک درختان هویت
را تبر فراموشی میزنند
واین جرم نیست
برگها را میسوزانند در آتش
و این بد نیست
کسی شرم نمیکند
ودر دیده ها ندامتی نیست
شکایت من این است
که
اینهمه درد را
من و هم نسلان من
به دوش خواهیم برد
و
در محاکم وجدانها
خاموشی است
میشنوند اما در اخر
هیچ قضاوتی نیست !