تماشای مهتاب هم نزدیک است
تماشای مهتاب هم نزدیک است :
باز دستان روشن آفتاب
در دستان من
گرم میشود
داغ میشود
شعله میگیرد و
ذوب میکند
تمام تنهایی های مرا
لبخندی به سراغم می آید
باز
تماشای مهتاب هم نزدیک است
.....
باز نگاه شوخ بی تاب
در چشمان من
ریشه می گیرد
سبز میشود و
دفن میکند
تمام دلتنگی های مرا
احساسی به سراغم می آید
باز
سهم من از این احساس
دلهره های سرد وتاریک است
.....
بازصدای امدن فردا
در گوشهای من
دمیده میشود
با قطره های روح من
آمیخته میشود
وحل میکند در خود
تمام بی کسی های مرا
فریادی به سراغم می آید
باز
تا رسیدن به این فریاد
من و این کوچه که سخت باریک است