تماشای مهتاب هم نزدیک است

 

تماشای مهتاب هم نزدیک است :

باز دستان روشن آفتاب

در دستان من

گرم میشود

داغ میشود

شعله میگیرد و

ذوب میکند

تمام تنهایی های مرا  

لبخندی به سراغم می آید

باز

 تماشای مهتاب هم نزدیک است

.....

 

باز نگاه شوخ بی تاب

در چشمان من

ریشه می گیرد  

سبز میشود و

دفن میکند

تمام دلتنگی های مرا 

احساسی  به سراغم می آید  

باز

سهم من از این احساس 

دلهره های سرد وتاریک است

 

.....

 

بازصدای امدن فردا

در گوشهای من

دمیده میشود

با قطره های روح من  

آمیخته میشود

وحل میکند در خود  

تمام بی کسی های مرا

فریادی به سراغم می آید

باز

تا رسیدن به  این فریاد 

من و این کوچه که سخت باریک است  

 

رنگ یک پیوند

دوستان سلام

گاهی وقتها انقدر در مصروفیتهای پر از روزمره گی ها غرق میشوم که کمتر فرصتی دست میدهد تا به وبلاگ هم سری زده و انرا به روز نمایم . به هر حال این هم شعری درباره پیوندها و رنگ های اطراف مان که تصمیم گرفتم در وبلاگ بگذارم .

تصمیم دارم وقت بیشتری رابه  نوشته هایم اختصاص بدهم اگر مصروفیتهای دیگر اجازه دهد !

آدرس وبلاگ هایتان را بگذارید

 پیوندهایتان پایدار !

 

دیوار قلب من کاه گلی است

 

هر گاه

با پس لرزه های زمانه

به زمین میریزد

ذره های ان

احساس میکنم

بوی خاک باران زده را

مادرم همیشه میگوید

رنگ کن این دیوار را

رنگ سفید

همچو رنگ برف

رنگ یک پیوند

ولی من خوب میدانم

انوقت

کودک گستاخ روزگا ر

انقدر خط خواهد کشید

بر روی قلبم

که

تمام تصویر ان

کاغذی خواهد شد

پراز خطهای مبهم سرگردانی

همین است زندگی من

 

گاه  با رقص بید و شاپرک

و گاهی

با غروب قاصدک

هم سفره خواهم شد

و خواهم دید  

اشک سرخ اسمان را

و روزی هم

از شاخه مهربان چشمی

خواهم افتاد

و حالا این کاهگل باران زده

تمام هستی من است 

 

یاد ان روزها

دوستان سلام

همیشه فکر میکنم کاش یکبار دیگر به دوران کودکی ام برمیگشتم

کاش یکبار دیگر آنهمه سادگی و صداقت را تجربه میکردم .دلم برای همبازیهایم تنگ شده است . برای عروسک  چوبی که خودم با دستهای خودم برایش کالا میدوختم و احساس میکردم که بسیار به من نزدیک است .... 

از نگاه کردن به چشمان کودکانه و نگاه طفلانه دخترکم  احساس خوبی به من دست میدهد . احساس  دیروز خود را در دستان کوچکش می یابم ...

همیشه دلتنگ دوران کودکی بوده ام !

این شعر را یازده سال پیش وقتی حس کردم که میخواهم احساس خود را روی کاغذ جاری کنم سرودم . یکی از دوستان نزدیکم هم در ویرایش و چاپ این شعر کمکم کرد.

کاش کودکی ما  یک ارزش پایدار شود در درون احساسات ما و همیشه همراهمان باشد !

 

 

یاد ان روزها بخیر

که اوج ارزوی مان

عروسکی بود زیبا

با چشمان اسمانی

و گیسوانی که گاهی

خورشیدرا

به بازی دعوت میکرد

و من صبح ها

احساس میکردم

خنده های همصنفی ام

بوی باران میدهد

و حالا

وقتی که

گنجشک های کوچک را

نگاه میکنم

خودم را در قفسی میبینم

اما

چقدربا ان رزو ها

تفاوت دارم

 

 

باز دیوار است و من

 

این روزها

  رنگ نگاهت  پریده است

دلت  آسمانی نیست

و من حس کرده ام

رنگ و بوی رفتنت را

باز

گونه هایم بارانی است    

بدون لبخندت سخت است

خبری از افتاب نیست

نگاهت میکشاندم هر دم  اما

افسوس

تا رسیدن به  شعله  چشمانت 

باز دیوار است و من

.....

سالهاست مسافرم

و غربت را به دوش میبرم

توقف میکنم

در ایستگاه سرخ صدایت 

سراپا جذب میشوم

نفس تازه میکنم وباز

میروم و میروم

اما امروزکه نزدیکم

به کلبه دستانت

باز دیوار است و من

....

به ثانیه ها خیره  میشوم

ساعت کهنه امید تیک تیک میکند

گنجشکک خانه ناارام است و

قفس هم سرد

همه جا خاموش است

 شعله های اتش میسوزند

خاطره ها خاکستر میشوند

باز  تو هستی و فقط یادت

روبرویت  من

چشمهایی که از خواب میگریزند

و نگاهی که میدود سویت

اما 

باز دیوار است و من

 

سلام

سلام به همه عزیزانی که به وبلاگ من سر میزنند

سلام گرم در یکی از روزهای سرد زمستان کابل !

خوشحالم که با وبلاگ خود  به جمع وبلاگ های شما عزیزان پیوسته ام .

ادرس  وبلاگ هایتان را  رابرایم بگذارید .

با احترام

نگار

 

شکایت من این است :

 

شکایت من این است  :

 در تمام ذهن  این مردمان

برای قصه گفتن از  سرزمین سفید  

از پری دریایی

از دیو سیاه  دورنگی

از قهرمانی های یک اندیشه و یک پیوند   

برای طفل کوچک  احساس

حکایتی نیست

شکایت من این است   :

در تصویر رابطه ها

همه چیز رنگ است و ریا

 

بین هر موجود

خطی از غرور کشیده شده

و دوستی  یک کبوتر مرده است

در قفس تنهایی

 همه اسوده و لذت مینوشند

و د رهر گوشه از سرزمین من

کودکی  معصوم 

که هر روز در خاک و غبار

حمام میکند

گرسنگی  همیشه در دستانش است و

در بین کثافات شهر

 ارزوهایش را جستجو میکند

و برای این گردش هر روزش

هیچ نهایتی نیست

 

شکایت من این است :

همه بر زورق خودخواهی نشسته اند

و غرق شدن را نمیبینند

و یا میبینند که غرق میشود یک  دوران  

ولی به دادش نمیرسند

چرا که در قلبهاشان

هیچ رفاقتی نیست

 

شکایت من این است :

هنوز  برای تنهایی  من

برای غربت یک زن

برای نیازم به نگاه عادلانه

جایی نیست

صدا هست اما  

برای تزریق به گوش ها یی که از طبل دموکراسی کر شده اند

هیچ عبارتی نیست

 

شکایت من این است :

بهجان لاله های سرخ با لگد میزنند و

این گناه نیست

و تن  خشک درختان هویت

 را تبر فراموشی میزنند

واین جرم نیست

برگها را میسوزانند در آتش

و این بد نیست

کسی شرم نمیکند

ودر دیده ها ندامتی نیست

 

شکایت من این است

که

اینهمه درد را

من و هم نسلان من

به دوش خواهیم برد

و

در محاکم وجدانها

خاموشی است

میشنوند اما در اخر

هیچ قضاوتی نیست !

چوکات آرامش

 

 

وقتی که پوشیدی لبخند سبزت را

از روح من بردی اندوه و حسرت را

چشمان زیبایت گه صا ف  و گه بارش

چون اسمانی در چوکات ارامش

در اوج تاریکی وقتی تو را دیدم 

غم از دلم پر زد چون با تو خندیدم

وقتی مرا ای گل مادر صدا کردی

دنیای  سختی را از من جدا کردی

سرسبز و معصومی مست از بهارانی

خواهم که از عطرت بر من ببارانی

یک موج بی تابی چون قایقی ابی

تا بیکران جاری ، زیبا و شادابی

 

رفیق نیمه راه

 

رفیق نیمه راه

 

غروب میکنم در امتداد دلتنگی

نگاه میشوم

بیرون میروم

از موج چشمانت

نیست ساحلی دیگر

نگاهم نکنی

بی پناه میشوم

و صبورانه

عروج میکنم

به ملکوت لبخندت

در مقابلت

قطره ترین

نه

قطره نه

تباه میشوم

تمام شوخی چشمانم برای توست

ببین در مسیر عشق

ارام و سر به راه میشوم

وقتی پیش منی

میشوم همرنگ تو

همرنگ اسمان

دراوج بندگی

معصوم و بی گناه میشوم

غروب میکنم در امتداد دلتنگی

نگاه میشوم

پایان ره اگر بی تو رسیدن است

دیگر نمیروم

رفیق نیمه راه میشوم